To laugh until it hurts your stomach.آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that
the towel is warm از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .........laugh. ........and laugh ......
remembering stupid
things done with stupid friends.یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
هدیه است که باید ازش لذت برد
بخونید و با جنبه باشین
دانـــشـــــجـــــــــو
معنی لغوی :
درس بخون
نق نزن
شوخی نکن
جو گیر نشو
از دید های مختلف دانشجو کیست ؟
از دید مسئولین بالا رتبه دانشگاه :
- دانشجو فردی است که باید به موقع و قبل از استاد سر کلاس حضور داشته باشد .
- هر چه استاد و مسئولین دانشگاه گفتند ، بگوید چشـــــــــــم .
از دید اساتید محترم و زحمتکش :
- سر کلاس سکوت رعایت شود .
- سوالات سخت مطرح نشود .
- هر کس بیش از 4 جلسه غیبت کند بی تربیت میباشد در نتیجه حذف
- افراد آخر کلاس ، ندید حذف
- تقلب = مرگ
- پروژه شما کپی است ، نمره بی نمره
- نمره باقالی نیست که آخر ترم بین دانشجویان پخش شود بنابراین یا درس یا صفر یا حذف.
- موارد زیر رعایت شود :
- پچ پچ ممنوع
-غیبت ممنوع
- صحبت ممنوع
- ساعتهای سرو وعده های غذایی :
شام : ساعت 12 به بعد – صبحانه : اگه بیدار بودیم ساعت 5 یک تیکه نون به خاطر رفع بوی نامطبوع دهان میلنبانیم . – نهار : خدا خیر بده دانشگاه که حداقل یک سلف داره و هر چند غذاش به رستورانهای شهرمون نمیرسه !! ولی شکمتو برای چند ساعتی پر میکنه .
- مواد غذایی زمان دانشجویی :
تخمه ،سیب زمینی ، سوسیس ، انواع کنسروجات ، نون بسته ای کپک زده ، انواع ترشیجات خونگی ، انواع بطری های 1.5 لیتری ( شک نکنید که داخلش آب ، نوشابه رژیمی ، یا گاها" دلستر خانواده میباشد . )
دانشجو از دید دانشجویان پسر بیکار :
- تفریحات سالم :
اس ام اس بازی(تا دلشون بخواد وقتشون رو صرف smsبازی میکنن)
- کشتی ( از فرنگی و آزاد گرفته تا کشتی چوخه و کشتی کج ، همون تو سرو کله هم زدن خودمون)
- خدا پدر گراهام بیامرزه که تلفن اختراع کرد و مجدادا" خدا اپراتورهای مخابرات زیاد کنه که یکی مثل ایرانسل وقت خالی دانشجویان پر کرده و برای رفع خستگی و فراغت از بار سنگین درسها با طرح بنفش و قهوه ایش میتونی از بوق ساعت 12 تا خود ساعت 6 فکتو نرمش بدی
- قبل از رفتن دانشگاه حدود یک ساعت از وقتهای باطله جلو آینه میگذره
– آب بازی تفریح سالمی هست که در هر خونه ای جای خاص خودش داره و باعث تمیزی و شادابی روحیه دانشجویان شرکت کننده میشود.
- مراسم قبل از خواب که بعضی وقتها مانع از خواب میشود و بعضا" آسیبهای جسمی خطیری در پی دارند . ( منظورم همون بالش بازی و یا نمونه غیر انسانی اون به وجود آوردن چندین طبقه انسانی و یا لحاف تشکی ، بر روی اولین نگون بختی هست که خوابش برده )
- ضبط ، سی دی های مختلف ، mp3 و کلا" هر چی که از توش صدا در بیاد ، از نون شب واجب تراست .
عواید و دست یافتهای این گروه در طول و آخر ترم :
- نمرات درخشان
- اعضا و جوارحی مصدوم به علت درگیریهای مختلف
- فراگیری آشپزی مخصوصا" انواع تخم مرغ و مشتقات آن، عدس پلو ، ماکارونی ، پلوتن ( تن ماهی + برنج) ، طریقه پیچیدن کالباس خشک و لیونر در لای نان بیات و ...
- زخم معده
- بی خوابی مفرط و جغد گونه
- گوش گرفتگی ( به دلیل ازدیاد مکالمات )
- مرض شست گرفتگی ( به علت تعدد ارسال اس ام اس )
- در رفتگی عنبیه چشم ( شک نکنید به خاطر درس خوندن شدید )
دانشجو از دید دانشجویان دختر بیکار :
- کتابت، ویراستاری ، طراحی و صفحه آرایی جزوات مهمترین کار و حضور در کلاسها مهمترین وظیفه در داخل دانشگاه است .
- گذراندن دوره های حرفه ای و پیشرفته علمی به نام « آمار گیری » ، که در این زمینه مطلب فراوان است و به راحتی میتوان چندین روز اندر مزایای آمار و آمارگیری در دختران بحث کرد
- تفریحات سالم :
- نقاشی کردن در جزوات و تزئین آنها
-تمام تفریحاتی که پسرها انجام میدن در میان دختران هم رایج شده و کافیست دوباره برای درک بیشتر مطلب تفریحات پسران رو مرور کنین
- آشنا شدن با انواع خوراکهای سرد ( فست فود )
- تک زنگ زدن بی موقع و شبانه
عواید و دست یافتهای این گروه در طول و آخر ترم :
- کم آوردن حافظه گوشی جهت درج اس ام اس و شماره دوستان
- آشنایی با چگونگی برخورد با معضلات اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و رئالیسمی
- گوش گرفتگی ، شست گرفتگی ، در رفتگی قوزک دست ،...
- زخم معده و متورم شدن ماهیچه های چند گانه فک
دانشجو از دید دانشجویان شاغل ( دختر و پسر فرقی نمیکنه )
- این جیب اون جیب کردن و دویدن برای جور کردن هزینه های بالا
- دنبال رفع تداخل کلاسها و ساعات کار
- گرفتن پاچه اساتید جهت منعطف کردن آنها
- گرفتن جزوه از هر کس و ناکسی و کپی کردن آن
- صبح کار ، وسطش کلاس ، وسط کلاس بدو سر کار ، سر کار فکر غیبت خوردن در کلاس ، سر کلاس فکر باد کردن امور کار
- سرو وعده های غذایی یا ممکن نمیباشد و یا در بین کلاسها یا در بین راه به صورت ضربتی صورت میگیرد .
- خوابیدن در سر کلاس
- فکر پاس کردن چک ، جواب دادن به مسئول ، راه انداختن مشتری و ... به جای تمرکز روی درس !!
- فکر درس ، تمرین ، پروژه ، میان ترم ، پایان ترم و .... به جای تمرکز در کار!!
عواید و دست یافتهای این گروه در طول و آخر ترم :
- سر گیجه و موج گرفتگی
- جیبی خالی که داخلش فقط یک کارت سوخت خالی پیدا میشود
- یک مشت جزوات درهم و برهم که چیزی از توش در نمیاد
- افت شغلی
- زخم معده و لاغری مفرط و چشمانی گود و چهره ای زرد
- کلکسیونی از پاچه اساتید و مسئولین محترم
- فراموش کردن هرگونه تمایلات و هنرهای قدیمی و بی میل شدن جهت ادامه آنها
- کم شدن روابط دوستانه و خانوادگی در حد طرد از جمع
به امید موفقیت تمامی دانشجویان ایرانی در هر کجای دنیا که هستن
در نیویورک، برکلین، مدرسه ای به نام چاش هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی می باشد. در شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود. او با گریه فریاد زد: "کمال در بچه من شایا کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهرها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا کجاست در مورد شایا؟"

افرادی که در جمع بودند شکه و اندوهگین شدند. سپس پدر شایا ادامه داد:"به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند." سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز شایا و پدرش در پارکی قدمی می زدند که تعدادی بچه بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید "به نظرت اونا منو بازی می دن؟" پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما پدر شایا فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، شایا حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پدر شایا به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید آیا شایا می تونه بازی کنه؟.. اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: "ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم." درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند. همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره. اما همینکه شایا رفت برای زدن ضربه، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد. یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن واستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرو می رفت و بازی تمام می شد، بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند:"شایا، برو به خط اول، برو به خط اول" تابحال شایا به خط اول ندویده بود. شایا هیجان زده و باشوق خط عرضی رو باشتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته، توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند "بدو به خط 2، بدو به خط 2". شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند "برو به 3" وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند"شایا، برو به خط خانه". شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه. اون روز، پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: "اون 18 پسر به سطح کمال رسیدند"
امیدوارم که سال جدید تحصیلی رو با خوبی و خوسی آغاز کرده باشید
و این شروع رو بهتون تبریک می گم!من دارم از ۲۰۰۰ کیلومتر اینورتر براتون مینویسم راستش این ترم رو مهمان گرفتم آخه خیلی مشکلات دارم احتمالا ۱ ترم دیگه هم اینجا باشم ولی سعی می کنم دوباره برگردم و بعضی ها که خیلی دلشون برا من تنگ شده اینقدر غصه نخورند می دونم چقد سخته همچین
آدم مهربون و خوبی(تا کور شود هر آنکس که نتوان دید) رو از دست بده درکتون میکنم اگه هر شبم گریه کنید بازم کمه(مخصوصا آقای رضایی و رستم زاده) من مثه همیشه تو وبلاگ کلاسمون مینویسم شاید بخونید و منتظر نظرات قشنگتون هم هستم.
من خیلی زود بر میگردم.راستی این دوتا دوستم آقای رضایی و رستم زاده رو بعد از من کسی تحویل نمیگیره تو رو خدا هواشونو داشته باشید گناه دارند به خاطر من.....
راستی بازم یادتون نره برا منم دعا کنید......
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
اینجا دانشگاه است ٬
صدای ما (من وآقای رضایی)را از بیابان های بجنورد
میشنوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صبح مهرماهی تان بخیر وشادی.
مینویسم دیدار
تا اگر با من ودلتنگ منی !
یک به یک
فاصله ها را بردار.
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه.(احمد شاملو)
یکی دیگه می گفت ببرش امامزاده حتما شفاش میده....
توی اتوبوس که نشست بغل دستیش گفت بهش روزی یه دونه سیب
و دو قاشق عسل بده بخوره خوب می شه ٫
جوونی که ایستاده بود گفت بده فالش رو بگیرن ......
خلاصه هر کسی یه راه حل پیشنهاد داد
ولی ...........
هیچ کس نگفت امیدت به خدا باشه ...... !
امیدوارم هر کجا هستید شاد باشید
شاید شاید امسال تو جمع صمیمی شما نباشم
از همه دوستان برای ثبت مطالبشون دعوت میکنم
منتظر باشید..................
1. هدف خداوند از آفرینش مردها چی بود؟
1. هدف خاصی نبود 2. گل اضافی بود
3.نسخه آزمایشی بود 4.اصلا کار خدا نبود
2. چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟
1.از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند
2.مگه ما روی زمین مرد هم داریم
3.وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین
ضروری به نظر میرسد
4. حالا چه عجله ایه؟
3. اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟
1.چیز خاصی نمی آفرید 2.پیراشکی
3.خروس دریایی 4.فضای خالی
4. اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟
1.مگه قراره اتفاقی بیافته
2.خارشتر کویر لوت که آفت نداره
3.اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد
4. یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر
5. چه وقت مردها عاشق می شوند؟
1.چه وقت مردها عاشق نمی شوند!
2.هر وقت مامانشون بگه
3.چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند
4.یک روز از همین روزا !
6.مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟
1.در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند
2.جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)
3.در اولین فرصتکه یکی جواب سلامشون رو بده
4.رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.
8.مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟
1.هر لحظه و هر کجا
2.هر وقت که خدا بخواد
3.هر وقت چشم مامانشون دور باشه
4. تایم خاصی ندارند
9.مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟
1..اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!
2.تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!
3.به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه
4.می رن کلاس آمادگی جسمانی!!
10.وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟
1.چیزی نمی گن چون وقت عمله
2.وقت نمی کنن چیزی بگن
3.اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه
4.در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن
11.مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟
1.با دست 2.با تور
3.با چنگول 4.با زبون
12.معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟
1.هر که پیش آمد خوش آمد
2.به روش جستوجوی ترتیبی در لیست سیاه
3.ده بیست سی چهل
4.. به قول مادر بزرگ پسر بچه نفهم دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1
مدل بهترش میاد وایمیستن بهترش بیاد.
بیچاره مرد ها![]()
![]()
![]()
وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...
راه رفتن بیاموز زیرا راههایی که می روی جزیی از تو می شود و
سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که
زود باشی دیر...
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای آنکه به
اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و
پرواز را از یک درخت...
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند. زیرا آنقدر در حرکت بودند که
رفتن را نمی شناختند...
پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از
یاد برده بودند...
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غر ق
بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند...
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت و
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و
درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست !
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق
به معرفت...
وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری...
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی و پرواز را یاد بگیر
زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی....
کسی ما را نمی جوید.
کسی ما را نمی پرسد.
کسی تنهایی ما را نمی گرید.
...
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده ست.
کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی؟
کدامین آشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟
...
و اما با توام!
ای آنکه بی من
مثل من
تنهای تنهایی .
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی آیی.
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت را
التیام دستهایت را دریغ از ما نمی کردی.
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب تمام كودكي هايم
برایت اشک خواهم ریخت.

دلم خیلی گرفته توی این پاریس کوچولو
خیلی....
...![]()
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه ها ي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
بازباني بي الفبا حرف زد
مي توان در باره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا.............................
قفسی تنگ
پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه ای غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز

فقط
فقط
فقط
سال نو مبارک و سال خوبی داشته باشید
فاصله
فاصله چشمان راز آلود یک دیوار نیست فاصله.آوار بی مقدار نیست فاصله لغزیدن دل در هجوم کینه هاست فاصله لرزیدن دل در غبار حرف هاست لحظه رقصیدن شب در میان مردم است فاصله یعنی شقاوت یا نفاق فاصله رنگ کدورت در نگاه قلب هاست فاصله کم بودن وقت خوش دیدارهاست
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. 'رضايت کامل'.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش 'زندگي' و 'عشق به همنوع' به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم.. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
'
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
قضاوت
خدایا.......
به من کمک کن تا وقتی می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم
کمی با کفش های او راه بروم.
(دکتر شریعتی)
کلاسهای استادا بشینیم .میبینید!زندگی چقدر زود میگذره!راستی به حرف آقای پهلوان گوش کنید ویه سری
به وبلاگ بزنید .ناراحت میشه آقای پهلوانی ها!!!!!!اگر هم نظری نوشتید شفاف بنویسید.ممنونم
سلام به همه ی بچه های خوب دانشگاه
و یه سلام ویژه به کلاس مشاوره ۸۷
اول از همه مطلب آقای رستم زاده رو به شدت تکذیب میکنم![]()
من اصلا با تقلب
موافق نیستم این برچسب ها به من نمیچسبه!![]()
شما باور نکنید ! اگه بتونم شاید به کمک بقیه بیام ولی عمرا خودم به برگه کسی نگاه بندازم
یعنی چی این کارا! توصیه میگنم شما گول حرفهای ایشون رو نخورین و باور نکنید!
ایشون الان منو ترور شخصیت کردند ![]()
(بعدا تلافی میکنم) حالا بگذریم
نمیدونم چند نفر هنوز تو پاریس کوچولو هستند و چند نفر رفتند !
امیدوارم که هر کجا هستند الان شاد باشند و غصه نمره ها رو نخورند!
از امروز امتحانات دانشگاه تموم شد یه دو هفته ای هم تعطیلات
و مامانم اینا
ودختر خوب مامان
و پسر خوب بابا
و بعد از کلی دوری دیگه حسابی عزیز شدید اونجا
ولی زیاد دل خوش نکنید تو خونه فقط دو روز بیشتر تحویلتون نمیگیرند![]()
بعدش دیگه تکراری میشید
( پا شو برو نون بگیر
- ظرفها رو بشورو جارو بزن ![]()
به هر حال خونه بعد از این همه امتحان سخت با اون نمره های ناپلئونی
خوش بگذره!
فکر مینم تا ساعاتی دیگه پاریس کوچولو خالی میشه از همه دانشجوها!
خلاصه سرتون رو درد نیارم یک ترم تموم شد به همه خاطرات
خوب و بد و همه آشناییها
و(این قسمت سانسور شده)![]()
امیدوارم که ترم دوم هم سرآغاز خوبی داشته باشه
و درسا زیاد سخت نباشند! شروع کلاس ها هم که از ۱۹
راستی الان که دارم اینا رو مینویسم داره بارون میباره
وخبر مهم دیگه که ابر و باد و خورشید فلک دست به کار شدند
تا منم بتونم حد اقل ۲ روز خونمون باشم
(تا کور شود هر آنکس که نتوان دید)![]()
واقعا نمیدنم دیگه از کم لطفی بچه ها چی بنویسم که یکی نمیاد اینجا سر بزنه
یه نظری یه مطلبی بازم مثل همیشه باید برا خودم بنویسم![]()
ولی نه اگه ایندفه هم کسی نیاد نظر بده یا مطلب بذاره
تهدیدم جدیه (در راستای اون ۵ بار خودکشی) حالاخود دانید!
گفته باشم زیادم وقت ندارید!
مطلب آخرم اینکه امیدوارم در کنار خانوادتون همیشه سالم و شاد باشید
حرفای منم زیاد جدی نگیرید!
ان شا الله با شروع ترم دوباره میبینمتون
راستی داشت یادم میرفت وقتی اومدین حتما سوغاتی بیارین ها!
(چیه میخندین مگه باهاتون شوخی دارم)![]()
من که خیلی منتظرم حالا اگه هم نیاوردین کسی دعواتون نمیکنه!
مطمئنم اگه آقای رضایی این مطلب آخری رو بخونه بازم میگه که من خیلی خود شیفته ام
حرفامو به دل نگیرید خوش بگذره و شاد باشین![]()
یک روز بارانی سرد زمستانی
پهلوانی![]()